تبليغاتX
<-مطالب و عکسهای عاشقانه->
دلشکستگان

گفتم که بعد ازآن همه محنت آن عشق و آن دنیای محبت

آن سر به زانو بردن و زاری. آن عشق وآن دلداری و یاری

تو مرا تنها نگذاری ...

 

 

گفتم پس از آن بی خبری ها آن گریه ها و دیوانه گری ها.

گر جان ز شیدایی به لب آری جز من به یاری دل نسپری تو

مرا تنها نگذاری ...

 

 

تا دلم مست و مد هوش تو شد گلشن عشقم در آغوش تو شد

گفتم که بیایی تو مرا تنها نگذاری ...

 

 

هر زمان بردی نام دگران چون مرا دیدی از غم نگران گفتی

که به جز من به جهان دلداده نداری تو مرا تنها نگذاری ...

 

 

گمان ندارم مرا دگر تو به غم جدایی بسپاری ز غم بمیرم اگر

تنها بی پناهم بگذاری مرا که ترسم خدا نکرده دگر نیایی به

 

برمن ندانی آن دم که بی تو هستم دلم چه آورد به سرم  ...

 

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 0:4 |

من مثه اون موجم که ميخواد

خودشو رها کنه ز دريا

منتها ميره و زودی برميگرده تو آغوش دريا

نميتونم رها بشم

نميتونم بگم برو

حتی نميتونم تظاهر بکنم

که نه ديگه نميخوامت گم شو از دلم برو

ميخوام بازم عاشق باشم

ميخوام بازم بسوزم و

تا آخر عمر هم که شده

از عشق تو غرق مشکل باشم

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 0:0 |

 

بگذار هر روز، دليلي باشد در دست

بگذار هر روز، عشقي باشد در دل
بگذار هر روز،دليلي باشد براي زندگي
صداي خنده مستانه اش آمد، اما پنجره ام
ديگر گشوده نخواهد شد
چرا که ديگر از اين پنجره ها که انتظارم را به تمسخر مي گيرند بي زارم
خوش باش که من عمري ست به شنيدن خنده ي سرخوش و مستانه ات، به نگاهي دزدانه از پس پنجره دلخوشم
|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 23:58 |

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 23:55 |

مثله گذشته مرا دوست داشته باش

مثل همان لحظه اول عاشقی مان ٬ مثل همان نیمه شب عشق

مرا دوست داشته باش عزیزم...

مثل همان لحظه  دیدارمان که مرا در آغوش خودت میفشردی و بر گونه ام

 بوسه ای میزدی دوست داشته باش..

عزیزم مرا مثل آن لحظه ای که برای شنیدن صدایم و دیدن آن چشمهای سیاهم بی قراری

 میکردی دوست داشته باش

مرا دوست داشته باش مثل آن لحظه ای که چشمهای زیبایت را برایم خیس میکردی٬مثل آن

 لحظه ای که در زیر باران قدم میزدی و به یاد من ترانه عاشقی را زیر لب

زمزمه میکردی .....

مرا مثل گذشته دوست داشته باش عزیزم...

مثل آن لحظه ای که دستهایم را میگرفتی و با هم در کوچه های شهر عشق

قدم میزدیم دوست داشته باش

مثل همان لحظه هایی دوست داشته باش که به داشتن چنین

 عشقی مثل من افتخار میکردی.....

مرا مثل آن لحظه ای دوست داشته باش که گلهای باغ زندگی

 را دسته دسته میچیدی و به من هدیه میکردی...

عزیزم مرا مثل لحظه ای که از دوری من اشک میریختی و زندگی برایت

 بدون من هیچ معنایی نداشت دوست داشته باش

رسم عاشقی  دوست داشتن و محبت و وفاست

 پس عزیزم بیا و رسم عاشقی را خوب به جا بیاور ...

مرا مثل گذشته دوست داشته باش تا زندگی من نیز

 مثل گذشته شیرین و پر از آرامش باشد....

مثل آن لحظه ای که هنگام غروب دلتنگ من می شدی دوست داشته باش ٬

مثل لحظه ای که من در آن لحظه برای تو اشک میریختم

 و با صدایم به تو آرامش میدادم با همان آرامش عاشقانه ات مرا دوست داشته باش....

مرا دوست داشته باش عزیزم چون تو در این دنیای بزرگ تنها کسی هستی

 که مرا دوست میداری .....

عزیزم بیا و تو هم تنها کسی باش که من تو را دوست میدارم...

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 23:54 |

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد
|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 23:49 |

تقديم به دلشكستگان
|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 23:46 |

 
Juhi Chawla 

سحرگاهان همراه با طلوع خورشید

با عشق تو متولد می شوم

تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم

اگر باشی از وجودت جان می گیرم

و با نفست زندگی می کنم

و با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم

به اندازه تمام ستاره های اسمان دوستت دارم

همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند

ودر اخر ای افتاب زیبای شرق

 از این انتظار سرد خسته شدم

دریابم

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 23:41 |

وقتي...
وقتی خواستم به راه عشق برم

 گفتن: گناه است

 وقتی به راستی سخن گفتم

 گفتن: دروغ است

 وقتی به ستایش رو آوردم

 گفتن:فریب است

 وقتی گریستم

گفتن: کودکانه است

 وقتی خندیدم

 گفتن: دیوانه است

 و حالا که هیچی نمی گم.............. می گن عاشقه !!!!!

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 23:21 |

تو

درعمق چشمان تو چه می گذرد,توکه روحی به وسعت دریا داری

 

توکه دردوردستها هم مرا ازدعای خیرت بی نصیب نمیگذاری

 

توکه درکنارت معنای زندگی را فهمیدم.

 

بایاد تو عاشق بودن راچشیدم.

 

باتوعاشق بودن را تجربه کردم, پیشانی به خاک وفای تو ساییدم

 

وباتو خوشبختی را احساس کردم

 

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 23:11 |

منو تنها نزار

 اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟

 من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...

من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني

 ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...

حالا دومين باره که عاشقت شدم

 اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل

تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...

از هر چي سيبه منتنفرم

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 23:9 |

چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 22:3 |

از سمت ما هم عبور كن نگذار باورهاي ترك خورده طعم باران را فراموش كنند
|+| نوشته شده توسط دلشكسته در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 21:41 |

خدا خدایا
خدا خدا خدايا اگر به كام من جهان نگرداني جهان بسوزانم

اگر خداخدايا مرا بگرياني من اسمانت را ز غم بگريانم

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 21:24 |

تكرار ميشويم

گفت: تو تا حالا اينجا اومدی؟

گفتم:هی.

گفت: من همين جا می بينمش. چهار بار اومديم. اگه بدونی چه

خاطره هايی دارم اينجا.

(خاطره! به ياد خودم افتادم. همين جا کنارم می نشست. نگاهم

می کرد. چای می خورد با کيک. بغض ميکرد. قول می داد قول

می گرفت.از همين جا هم رفت.رفت که رفت.)

گفتم:خوبه. مواظبش باش. اذيتش نکنيا. مهربون باش باهاش. تو

هيچ چيز هم عجله نکن.

گفت: نه بابا حواسم هست.تو که اين چيزارو نمی فهمی. الانم

مهمون منی.چی ميخوری؟

گفتم: چايی فقط.

گفت:تو ليستش چايی نداره که

گفتم: برو به اون آقاهه که پشت ميز نشسته بگو اسماعیل ميگه

چايی امروزو دو نفره بده. با کيک...

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 22:25 |

من پر از دردم.. پر از سردي... پر از تنهايي... پر از دلتنگي... اين روزها تنهاييم را بيشتر دوست دارم..

 چونكه هر لحظه اش با تو بودن را برايم يادآور ميشود.. خوب ميدانم كه توي يكي از همين روزها كه پر از دلتنگي و بهانه هستم .. پر خواهم كشيد.............!

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت 7:26 |

 

من صبورم اما ..............

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

        یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم...........!

من صبورم اما ..............

چه قدر با همه عاشقیم  محزونم !

        وبه یاد همه خاطرهای گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!

من صبورم اما ..............

بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

...........می ترسم!

من صبورم اما ..............

آه............این بغض گران صبر نمی داند چیست....؟

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت 7:16 |

عاشقم
تقديم به ندا جونم
|+| نوشته شده توسط دلشكسته در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت 7:4 |

بدون شرح!!
|+| نوشته شده توسط دلشكسته در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 18:52 |

نميخوام بگم ...
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 18:49 |

 آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه!
در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد!
در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش
دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"
اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان
بگريست هاي هاي!
درياي خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد
در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را
از دور مي شنيد
طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير
مي رفت باز در دل دريا به جستجو
در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود
يك مشت آرزو...!
     

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 18:40 |

بدون شرح!!
|+| نوشته شده توسط دلشكسته در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 18:39 |

تو يعني ...

 اگر درياي دل آبي‌ست...
                        تويي فانوس زيبايش..
  اگر آينه يك دنياست..
                  تويي معناي دنيايش
 
   تو يعني دسته‌اي گل را....
                    ز آن سوي افق چيدن
 
                           تو يعني پاكي باران....
                                                  تو يعني لذت ديدن...
    تو يعني يك شقايق را ...
        به يك پروانه بخشيدن...
  تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن..
 
          تو يعني يك كبوتر را
                   ز تنهايي رها كردن...
                        خداي آسمان‌ها را... به آرامي صدا كردن...
 
         تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن..
                 تو يعني باغي از مريم...
                              تو يعني كهكشان بودن....
 
     تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني
                 تو يعني پيك آزادي....
                                    براي روح زنداني...
 
          تو يعني در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن.
                       تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
               و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
 
             اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
             كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز مي‌آيي...
|+| نوشته شده توسط دلشكسته در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 18:29 |

اگرپرواز مي كردم چه مي شد؟
پرم را باز مي كردم چه مي شد؟
اگر پروانه بودم صبح تا شب
گلي را ناز مي كردم چه مي شد؟

 

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 18:7 |

 

دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پای عشق رفتن
پر و بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بیرون کشیدند
چه بی پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج می زد

ولی رویای دورم را شکستن

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 21:42 |

كاش ما آن دو پرستو بوديم...

       نتوانم نتوانم جستن

                     هر زمان عشقي و ياري ديگر

        كاش ما آن دو پرستو بوديم

             كه همه عمر سفر ميكرديم

                             از بهاري به بهاري ديگر...

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 21:6 |

دلم!!

 دلم هوايش را كرده بهانه ديدنش را مي گيرد

 

به فريادم برسيد اين روح آشفته و تشنه را به ديار او برسانيد

 

مرا به زادگاه او ببريد مي خواهم غربت ديرينه ام را بگريم

 

            

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 20:25 |

يه بابايي و خدا

يه بابائی و خدا ...

دمدمای غروب کنار يه ده قشنگ , توی دشت سر سبز يه <بابائی> وايساده بود .
می خواست مناجات کنه !
روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده !
يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد !
طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن !
يهو صدای چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولی ....
بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده !
يدفعه صدای گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود , دشتو گرفت .
يارو بازم نگرفت !
گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم !
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .
مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلی که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت !

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 20:3 |

اگه داشتم تو رو  دنيام يك صفای ديگه داشت!!!

 

|+| نوشته شده توسط دلشكسته در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 22:11 |

دلم خیلی گرفته
تقديم به ندا جونم
|+| نوشته شده توسط دلشكسته در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 2:21 |

-------------------------------------